نگاه وقایع نگارانه به تاریخ از آفت های بزرگ تاریخ نگاری در ایران است که ما را از درک ماهیت حقیقی تحولات تاریخی باز می دارد. نگاه وقایع نگارانه به تحولات تاریخی، تلاش دارد تا جزئیات وقایع را برجسته کند و بر آن متمرکز شود و مخاطب را از درک روندهای کلی و نقاط عطف تاریخی باز می دارد. برآمدن عصر پهلوی در تاریخ معاصر ایران از نقاط عطف مهم و برجسته ماست که باید بیش از یک تغییر رژیم به آن نگریست. عصر پهلوی در روندی که از انقلاب مشروطه یا به تعبیر دکتر آزادارمکی پیشتر آغاز می شود و تاکنون ادامه یافته حائز اهمیت ویژه ای است. در گفتگو با دکتر تقی آزاد ارمکی استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران به بررسی ویژگی های مدرنیزاسیون عصر پهلوی پرداخته ایم که در ادمه می خوانید:

در دوران قاجار تلاش هایی برای مدرنیزاسیون را شاهد هستیم که به نظر می رسد ناکام می مانند اما آغاز جدی این فرآیند در عصر پهلوی بوده است. این مدرنیزاسیون دارای چه ویژگی های است و به دنبال چه اهدافی است؟

من خیلی با مفروضی که در پرسش شما بود موافق نیستم که مدرنیزاسیون به طور جد در دوره پهلوی آغاز شده است و در دوره قاجار نبوده و یا اگر هم بوده ناکام مانده است و فکر می کنم یکی از مشکلات اساسی ما در تاریخ معاصرمان از همین نکات آغاز می شود و بعدها نیز به فهم تاریخی ما سرایت می کند.

ما تاریخ ایران را به بعد از انقلاب و قبل از انقلاب تقسیم می کنیم و همین قالب را در دوره پهلوی نیز القا کردند و سخن از رژیم پیشین و رژیم پسین کردند و ما هم همینطور از رژیم پیشین و رژیم پسین سخن می گوییم. به غیر از دغدغه هایی که معطوف چیزی به نام انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی و ارزش ها و تحولات دینی هست ما اساساً با یک پدیده متراکمی به نام ایران روبروییم اینگونه نیست که ما با تحولات نقطه ای روبرو باشیم که مثلاً یک انقلاب مشروطه ای روی می دهد و بعد یک انقلاب اسلامی روی می دهد و بین آنها یک خواب عمیق و طولانی وجود داشته باشد. جامعه ایران و نیروهای اجتماعی آن اساساً چنین ماجرایی ندارند و اتفاقات امروز با دیروز و دیروزترمان پیوسته است تحولات اجتماعی و سیاسی ایران در امروز با دوره پهلوی اول و دوم و قبل از عصر پهلوی مربوط است به همین دلیل است که ما باید تحولات را پیوسته ببینیم.

با این توصیف آغاز مدرنیزاسیون یا به عبارتی نوسازی و تجددگرایی در جامعه ایران را از چه زمانی و دارای چه ویژگی هایی می دانید؟

 من تاریخ آغاز آن را یک تاریخ طولانی می دانم و تصور می کنم باید آغاز آن را از دوره تاسیس دولت صفوی بدانیم. ما در دوره صفویه در عرصه های متفاوتی این ساحت مدرنیزاسیونی را می بینیم در ارتش، جنگ، بوروکراسی، علم، مناسبات با جامعه جهانی و سازماندهی آن را مشاهده می کنیم. در تاریخ ما میل به مدرن کردن ارتش پس از شکست از روسیه از زبان عباس میرزا مطرح شده است اما این اندیشه وجود داشته که در زبان عباس میرزا جاری می شود، عباس میرزا یک متفکر و روشنفکر نیست و بعد عده دیگری آن را مطرح می کنند و این امر نشان می دهد که یک داعیه اساسی و میل به نوسازی ارتش و نظام ادارای و سیاسی و تجاری و روابط بین الملل در این دوره وجود دارد که خود را در دوره قاجار مستقر می کند. فرق دوره قاجار با دوره صفوی در این است که وجود این میل در اکثر این دوره همراه با دولت ضعیف است در صورتی که در دوره صفوی اکثراً همراه با دولت قوی است. در دوره قاجار که با دولت ضعیف مواجه هستیم امکان عمل اجتماعی بیشتر می شود برخلاف دوره صفوی که چون دولت قوی است فعل سیاسی و اصلاحات از بالا بیشتر محقق می شود. دوره قاجار دوره ای است که دولت ضعیف است و خیلی به اوضاع و احوال اجتماعی کنترل ندارد یا فرصت ندارد یا میل ندارد یا اینکه این اجازه داده نمی شود. در این دولت امکان اینکه ساحت های اجتماعی ظهور پیدا کنند فراهم می شود و به همین علت است که در دوره قاجار میل و اراده جدی در میان تجار وجود دارد که به جامعه جهانی وصل شوند البته نمی توانند چون اقتصاد جهانی اقتصاد قدرتمند و مدرنی است ولی تجار ایرانی و اقتصاد ملی ما می خواهد با یک ساحت سنتی وارد این فرآیند شود. تلاش بسیار زیادی می کند ولی متاسفانه ناموفق است که البته در عرصه هایی علت ناموفق بودنش دخالت دولت و عرصه سیاسی است که نهایتاً در فلک کردن یک تاجر به عنوان گرانفروش خود را نشان می دهد. میل دیگری که در دوره قاجار دیده می شود میل به آموزش و تاسیس آموزش عالی است و دارالفنون پدید می آید که پدیده مهمی است و نشان دهنده اراده و میلی و خواست آموزش مدرن در نهاد جامعه است؛ البته این آموزش مدرن در تعارض با آموزش سنتی نیست بلکه در کنار آن است یعنی در کنار علوم جدید، علوم دینی نیز هستند و در اساتید نیز ترکیبی از غربی ها و ایرانیان با سواد و روحانیون دیده می شود به نظر من آن چه که ایده آل هست را در ترکیب اول دارالفنون می توان دید. در حوزه بوروکراسی نیز همینطور است و مجالس متعددی مشورتی که وجود دارد و ناصرالدین شاه در این زمینه تلاش می کند نشان دهنده اراده به اصلاحات در ساختار دوره قاجار است، به کارگیری مستشاران و مشاوران حقوقی، گمرگی و مالیاتی و تاسیس بانک نیز در همین راستاست.

از همه این موارد که جای بحث تفصیلی دارد مرادم این است که میل و اراده به نوسازی در عصر قاجار وجود دارد و در مواردی نیز عمل می کنند و همین میل و عمل است که امکان ظهورفضای باز سیاسی را می دهد و از درون آن انقلاب مشروطه پدید می آید. انقلاب مشروطه نتیجه یک فضای پنهانی و مخفی نیست بلکه از یک فضای باز سیاسی و تعامل سیاستمدارن، روشنفکران، تجار، روحانیون و و بخش هایی از توده بیرون می آید. انقلاب مشروطه از درون ساختار قاجاریه بیرون آمد و این تحول چیزی نیست که نیرویی خارج از رژیم آن را تولید کرده باشد و مظفرالدین شاه به سهولت حکم مشروطه را امضا می کند، مجلس تشکیل می شود و گروه های اجتماعی مشارکت می کنند. شماری از سازمان های اداری در دوره قاجار وجود دارند و در دوره پهلوی مورد بازتولید قرار می گیرند.

میل جدی به نوسازی در دوره قاجار وجود دارد که در دوران پهلوی ادامه پیدا می کند و در کنار آن چیزی به نام نوگرایی یا مدرنیته شکل می گیرد. میل به نوسازی را قائم مقام و امیرکبیر و بسیاری دیگر از دولتمردان قاجاری نمایندگی می کنند و نوگرایی و مدرنیته را نیز روشنفکران نمایندگی می کنند.

به هرحال می بایست عصر پهلوی را یک جهش و نقطه عطف در تسریع روند نوسازی تلقی کرد این تمایل و فرآیندیی که طی شد چه ویژگی هایی داشت؟

وقتی دولت رضاشاه به وجود می آید در متن اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فکری رژیم پیشین به وجود می آید و این طور نیست که بدون ارتباط و توجه به رژیم پیشین باشد. رضاشاه وقتی می آید به دنبال نوسازی سازمانی و کالبدی ایران است اما این نوسازی محتوایی نیست. اگر بخواهد نوسازی محتوایی انجام دهد باید در کنار روشنفکران قرار بگیرد در حالی که در مقابل روشنفکران قرار می گیرد؛ رضاشاه به دنبال تغییر کالبد و فرم ایران هست اما کاری با اندیشه و فهم ایرانی ندارد و کار او کاملاً شکلی است. در کتاب "اندیشه نوسازی در ایران" به این موضوع پرداخته ام و از نوسازی رضاشاه با عنوان "نوسازی جاده ای" یاد کرده ام بیشترین کارهایی که از رضاشاه باقی مانده جاده و راه آهن و ساختمان و تأسیسات عظیم است در عین حال موسساتی نیز تشکیل شده اند.

نوسازی دوره رضاشاه به باور من متمایز از جریان نوگرایی است و خیلی سطحی و قشری است و به همین دلیل است که من از آن تحت عنوان نوسازی جاده ای یا ساختمانی یاد کردم و اتفاقاً به تناسب نوسازی با نوگرایی و تناسب کالبد و محتوا توجه نمی شود و به طور ساده انگارانه ای تصورشان این است که می توانند یک معنایی از این نوسازی را ارائه دهند که در قالب ایران گرای باستانی ظهور می کند و تلاش می کند از این طریق محتوای متناسب با کالبد نوین را به وجود بیاورد.

 اصلی ترین نیرویی که در این نوسازی حضور دارند تکنوکرات ها و نظامی ها هستند بازاری ها، روحانیون و حتی روشنفکران نقشی ندارند. این تکنوکرات ها داعیه روشنفکر و شبه روشنفکری دارند اما روشنفکر نیستند موسس نهادها و سازمان ها هستند و کالبد را می سازند اما با محتوا و فلسفه وجودی این سازمان ها فاصله دارند. متن و نوشته شاخص و بارزی درباره تأسیس دانشگاه نوشته نمی شود ولی دانشگاه تأسیس می شود؛ متنی درباره حقوق مدرن و نظام دادگستری نوشته نمی شود اما وزارت دادگستری تأسیس می شود. این نوسازی تکنوکراتیک و بوروکراتیک است تا اینکه یک نوسازی مبتنی بر اندیشه باشد و به همین علت است که پس از اینکه آمریکایی ها در دهه بیست وارد می شوند با تأسیس سازمان برنامه و بودجه تلاش می کنند به نوسازی ایران منطق و معنا بدهند؛ تا پیش از این تأسیس و ساختمان داریم اما پشت آن معنا و مفهوم نداریم. به همین علت هم روشنفکری عصر پهلوی جدا و بریده از ساختار بوروکراتیک آن است مثلاً صادق هدایت در خانواده ای و فضایی زندگی می کند که نه چپ و ضد رژیم است نه مذهبی است و به دنبال نفی حاکمیت هم نیست و اتفاقاً مبادی فکری اش نقد سنت و مذهب است که با مبادی پهلوی مشترک است ولی اساساً می بینیم هیچ قرابتی با سازوکار حکومت ندارد بقیه نویسندگان و روشنفکران هم همینطور هستند. این نوسازی به نظر من مستقر و پابرجا نیست و خود رضاشاه نیز در نقطه بحرانی نمی تواند از آن بهره ای ببرد و نظام معنایی روشنی وجود ندارد که این ساختار را جمع کند.

برخی از صاحبنظران بر این باورند که دوره رضاشاه را باید فارغ از بحث آزادی خواهی و نفی استبداد استمرار و تجلی بخش دیگر آرمان ها و شعارهای مشروطه دانست بدین معنا که مشروطه به دنبال تشکیل یک دولت مقتدر و امروزی است که نظام آموزش سراسری، ارتش نوین، نظام حقوقی مدون و ساختار دادگستری سراسری و اساساً بوروکراسی سراسری را در کشور مستقر کند و رضاشاه هم این اقدامات را انجام می دهد هر چند در زمینه نفی استبداد شکست مشروطه طلبی است. آیا با توجه به این دیدگاه نمی توان گفت محتوایی که مدنظر شما بود در مشروطه تولید شده و رضاشاه مجری آن است؟

اتفاقاً به نظر من ادعای درستی است. رضاشاه بهترین مثال و مصداق تحقق مشروطه نیست اما بخشی از آرمان های مشروطه در کنش و رفتار رضاشاه و دولتمردان او تجلی پیدا کرده است به همین علت است که جامعه مقاومت جدی در مقابل او نمی کند. پرسش این است که چرا رضاشاه بر قدرت سوار شد و جامعه مقاومت نکرد؟ بعضی ها می گویند جامعه احمق بود! بعضی ها می گویند جامعه تابع بود. این نظریات بی پایه ای که وجود دارد و مردم را تابع و احمق فرض می کند از نظر من قابل قبول نیست. جامعه احساس می کند که رضاشاه مدعی بخش مهمی از آنچه که در آرمان های مشروطه وجود داشته هست و حداقل سخنش را می گوید و برای محقق کردنش خود را آماده می کند. جامعه احساس می کند توده مردم حساب دودوتا چهارتا ندارند حس شان این است که این فرد ادعای نوسازی اقتدار ایران را دارد و روشنفکران و تکنوکرات های که اطراف رضاشاه بودند به متونی که در دوره های قبل تولید شده بود ارجاع می دادند. به مسائلی که این روشنفکران مطرح می کنند هم دقت بکنیم این تطابق را خواهیم دید. وحدت میان دولت ها یکی از این تم هاست ما پس از قرن ها با همسایه غربی مان عثمانی سابق و ترکیه جدید جنگی نداریم! آرزوی کسی مثل سیدجمال الدین اسدآبادی این است که وحدت بین دولت شیعه و سنی اتفاق بیافتد حالا با سوگیری و نگاه رضاشاه این اتفاق افتاده اما مسئله مهمی است که ما پس از قرن ها درگیر جنگی نمی شویم. برپایی نهادها و موسسات مدرن و شکل گیری آموزش مدرن و اقتصاد نوین از آرمان های مشروطه است. علی اکبر داور وقتی دادگستری را پایه گذاری می کند یا حکت دانشگاه را تأسیس می کند ارجاع به همان متون روشنفکری عصر مشروطه است.

اساساً رژیم ها و دولت ها نتیجه یک بازخوانی در رژیم ها و دولت های پیشین هستند و رژیم ها خیلی شبیه تر به پیش از خود هستند تا آن چیزی که ادعا می کنند چرا که هر رژیمی در چنبره ساختارهای رژیم پیشین قرار دارد. هر رژیمی در رژیم پیش از خود مستقر می شود نه جدای از آن. رضاشاه در متن رژیم قاجاری ایستاد اول سردار سپه و وزیر جنگ دولت قاجاری است بعد به نخست وزیری می رسد و بعد طرح جمهوری را پیش می کشد و در نهایت ادعای سلطنت می کند؛ همه این اتفاقات در دوران قاجار اتفاق می افتد. رضاشاه و حتی محمدرضا از سیاستمداران و کارگزاران عصر قاجاری استفاده می کنند اصلی ترین و باهوش ترین و توانمندترین افراد دوره پهلوی سیاستمداران قاجاری هستند مصدق، امینی و قوام همه از خاندان قاجاری هستند. پهلوی اول همه افادش از دوره قاجار آمده اند و در واقع می توان ادعا کرد رضاشاه به شکلی رژیم پیشین را ادامه می دهد. وقتی هم که شاه می شود مانند شاه قاجار همان مناسبات استبدادی را احیا می کند و دعوا و اختلاف رضاشاه با روشنفکران و تکنوکرات ها و روحانیت از همین جا آغاز می شود. خود رضاشاه ناخواسته تأثیر مهمی در سرو سامان یافتن سازمان و دستگاه روحانیت خیلی موثر بود. چون می خواست روحانیت را نابود کند روحانیت نیز تلاش کرد تا خودش را سروسامان بدهد و حالت آماده برای مقابله و مقاومت پیدا کنند تا اختیار و تسلط حکومت قرار نگیرند و از همین جا به بعد است که می بینیم چهره های بزرگی از درون روحانیت بیرون می آید.