حزب توده همواره در طول تاريخ ايران به عنوان يک جريان و گرايش گسترده و تاثيرگذار مورد توجه بوده و خواهد بود؛ هر چند بازيچه بيگانگان شدن و تفکر مارکسيستي آن که با فرهنگ ايراني ناسازگار بود باعث ضعف و در نهايت محو آن از تاريخ ايران شد.
اين حزب که در دهه بيست و توسط تعدادي از 53 نفر تاسيس شد هرچند هرگز نتوانست به قدرت دست يابد و يا در برهه خاصي از تاريخ ايران حضور بي رقيبي داشته باشد "هم چون جبهه ملي که دوران حکومت دکتر محمد مصدق به عنوان يک الگو و دوران آرماني برايشان مطرح است" اما نام و دامنه نفوذ ش براي چند دهه بر تاريخ اين سرزمين سايه افکنده بود.
حضور حزب توده و هوادارانش در عرصه فرهنگ نيز بسيار گسترده بود. بسياري از روشنفکران، نويسندگان ، شعرا و هنرمندان مستقيم يا غير مستقيم جز اين جرگه به حساب مي آمدند. خليل ملکي، جلال آل احمد، بزرگ علوي، احمد شاملو، محدرضا لطفي و هوشنگ ابتهاج و بسياري ديگر. هر چند برخي از اين شخصيت هاي فرهنگي هم چون جلال بعدها عليه حزب شوريدند و از آن برائت جستند اما بسياري نيز به آن وفادار ماندند و هستند کساني که هنوز هم پيدا و پنهان حزب توده را مي ستايند.
دعوا بر سر خائن يا خادم بودن حزب توده هرگز ميان مورخين پايان نخواهد داشت هرچند در بازيچه بودن رهبران حزب توسط رفقاي شوروي نيز شکي نباشد اما نبايد از حق گذشت که مردان و زنان غيوري نيز در زير لوا و چتر اين حزب و براي رسيدن به آزادي و عدالت و آبادي و آزادي سرزمين شان زندگي را باختند و نامي به بلندي تاريخ از خود به يادگار گذاشتند .
مرداني نيز بودند که پرشور و شعور با اعتقاد و ايمان اين راه را پي گرفتند و آن را ستودند. هوشنگ ابتهاج يکي از آنان است:
ديباچه ي خون
نه، هراسي نيست
من هزاران بار
تيرباران شده ام
و هزاران بار
دلِ زيباي مرا از دار آويخته اند
و هزاران بار
با شهيدانِ تمامِ تاريخ
خون جوشان مرا
به زمين ريخته اند.
.
.
.
آه اي بابکِ خرم دين
تو لومومبا را مي ديدي
و لومومبا مي ديد
مرگِ خونينِ مرا در بوليوي
راز سرسبزي حلاج اين است:
ريشه در خون شستن
باز از خون رستن.
.
.
.
آه، اي آزادي
ديرگاهي ست که از اندونزي تا شيلي
خاکِ اين دشتِ جگرسوخته با خونِ تو مي آميزد
ديرگاهي ست که از پيکرِ مجروحِ فلسطين شب و روز
خون فرو مي ريزد
و هنوز از لبنان
دود بر مي خيزد.
سال ها پيش، مرا با کيوان کشتند
شاه هر روز مرا مي کشت
و هنوز
دستِ شاهانه دراز است پي کشتن من
هم از آن دستِ پليد است که در خوزستان
در هويزه، بستان، سوسنگرد
اين چنين در خون آغشته شدم
و همين امروز
با مسلمانِ جواني که خطِ پشتِ لبش
تازه سبزي مي زد کشته شدم.
.
.
اين شعر در خرداد 1361 سروده شده است و قطعاً فارغ از فضاي سياسي آن سال ها و فضاي جنگ نيست که در بند قبلي اين اشاره ديده مي شود. شايد بتوان ادامه اين قطعه شعر را در واکنش به برخورد با احزاب و گروه هاي چپ تفسير کرد:
آري، از مرگ هراسي نيست
مرگِ در ميدان اين آرزوي هر مرد است
من دلم از دشمن کام شدن مي سوزد
مرگ با دشنهء دوست؟
دوستان! اين درد است.
نه، هراسي نيست
پيشِ ما ساده ترين مسئله اي مرگ است
مرگِ ما سهل تر از کَندنِ يک برگ است
من به اين باغ مي انديشم
که يکي پشتِ درش با تبري تيز کمين کرده ست.
دوستان گوش کنيد
مرگِ من مرگ شماست
مگذاريد شما را بکُشند
مگذاريد که من بارِ دگر
در شما کشته شوم.