رفته بودم کفاشی کوی دانشگاه تا کفشم را واکس بزنم. اما همین کار بیشتر از نیم ساعت وقتم را گرفت زیاد هم ناراحت نبودم چون پسر جوان کفاش تمام نیم ساعت را حرف می زد. می گفت از سال ۷۹ پیش اوستایش کار می کند هرچند که ۱۷ یا ۱۸ ساله به نظر می رسید. از این که کوی دیگر مثل سابق شلوغ نیست و دانشجویان کمتری ساکنش هستند خودش می گفت دلیل این کار اجرای شدید قوانین حراستی است. می گفت قبلاْ دانشجویان پس از فارغ التحصیلی نیز کوی را ترک نمی کردند و هم چنان ساکن می ماندند اما حالا با کارت های جدید نمی توان این کار را کرد.
از کفش های جدید و زیره های لاستیکی شان هم می نالید."دیگه کسی حاضر نیست پول بده کفشش رو تعمیر کنه این کفش های چینی آن قدر ارزانند که طرف تا خراب شد می ره یکی دیگه می خره" از روش های صحیح نگهداری کفش هم آن قدر صحبت کرد تا از شرمندگی مجبور شدم واکس و فرچه بخرم و از این به بعد از کفش هایم مراقبت کنم. اوستایش قدیمی ترین کاسب داخل کوی دانشگاه است. از سال ۶۰. "قبلنا خودش هم می اومد ولی دیگه این جا یه نفر هم بیکاره خودم تنهایی می چرخونم"
از مشکلات نیروهای خدماتی کوی و نامردی پیمانکارها که بیمه و حقوق آن ها رد نمی کنند از پیرمردی که پس از سال ها کار متوجه شده که تا حالا بیمه نبوده و حالا حقوق بازنشستگی ندارد.
من هم خسته راه بودم ساکت نشسته بودم و چشم دوخته بودم به فرچه که تند تند حرکت می کرد. ولی راست می گفت الان پاهام احساس بهتری دارند.
آیدین هم یه چیزی نوشته راجع به همین آدمها.