صبح براي آمدن به دانشگاه سوار ماشين پسر جواني شدم. كاملاً مشخص بود كه ماسين متعلق به يك جوان ماشين باز است. فنرها كمي پائين آمده بودند و كف ماشين- سواري پرايد- از معمول پائين تر بود و سپرهاي خاصي كه معمولاً در ماشين هاي مسابقه اي استفاده مي شوند باعث مي شد تا به راحتي بتوان اين موضوع را تشخيص داد.
ويژگي مهم اين جور ماشين ها سيستم صوتي منحصر به فرد آن هاست. باندهاي متعدد و چنجر(اگر در اسمش اشتباه نكنم البته كاربردش رو مي دونم! صدايي شبيه زنگ يا همون ديبس ديبس اين باندها متعلق به همين چنجر است) طبيعتاً سي دي شامل پرسروصداترين ترانه هاي لوس آنجلسي هم كه از لحظه سوار شدن گوش را مي نواخت. (من هم كه خيلي بدم نمياد!)
مسير اميرآباد به انقلاب هم ترافيك بود بنابراين فرصت بيشري را در خدمت دوست عزيزمان بوديم. اما نكته جالب اين بود كه همان پسر جوان دقيقاً وقت اذان سي دي ماسين را خاموش كرد و راديو را روشن كرد تا اذان و دعاي بعد از اذان را به طور كامل گوش بدهد. اين كه وقت دقيق اذان ظهر را مي دانست و از ابتداي اذان تا قرائت دعاي بعد از اذان و ترجمه فارسي آن راديو را روشن گذاشت و بعد از آن دوباره سي دي ترانه اش را روشن كرد خيلي برايم جالب بود. انگشتر عقيق به انگشتش و نوار پارچه اي سبزي كه از آينه داخل ماشين آويزون بود هم نشان مي داد كه اين جوان با اين تيپ اسپرت كاملاً مذهبي است
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:39 توسط داود دشتبانی
|