بقّال زنی را دوست میداشت. با کنیزکِ خاتون پیغامها کرد که؛ من چنینام و چنانام و عاشقام و میسوزم و آرام ندارم و بر من ستمها میرود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت ... قصّههای دراز فرو خواند.
کنیزک به خدمتِ خاتون آمد، گفت:
- بقال سلام میرساند و میگوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
[خاتون] گفت:
- به این سردی؟
[کنیزک] گفت:
- او دراز گفت، اما مقصود این بود.
اصل مقصود است، باقی دردسر است.
[مولانا، فیه ما فیه]
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 16:49 توسط داود دشتبانی
|